پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان، روبروی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.
وقتی به ایستگاه رسیدند،
پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:
می دانم از این گل ها خوشت آمده است.
به زنم می گویم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود
دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد.
كه از پله های اتوبوس پایین میرفت
و وارد قبرستان كوچک شهر می شد.
برچسب:
نویسنده: کامران قربانی